ke3

امروز برای بار دوم تو سال تحصیلی جدید با نی نی رفتیم مدرسه،سر کلاس هم نرفتم آخه برنامه هنوز درست نشده . با اینکه بهم خوش گذشت از خستگی مردم .

دلم هم خیلی درد گرفته بود ، اما گل روی نی نی همه هوامو داشتن .

همکارا که حال و روزم و دیدن گفتن استیلاجی بگیر و تو خونه بخواب ، به نظرت چیکار کنم؟

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/٥ساعت ٢:٤٧ ‎ب.ظ توسط دیناز جوانمردی نظرات ()

وای خدای من ...

صدای پای کوچولوش هر لحظه تو گوشمه ، اونی که تو دلمه نه هفتش تموم شد . و باز یه اتفاق خوب که تو ماه امرداد افتاد . ٣٠ امرداد آزمایشم + شد و یه دنیا شادی قلب منو باباش و پر کرد .

خدایا همیشه مواظبش باش.

برامون دعا می کنی؟

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/٢٦ساعت ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ توسط دیناز جوانمردی نظرات ()

پارسال اوومدم و از شما خواستم بررام دعا کنین . باوز نمی کنین همون ماه جواب گرفتم ، اما از دست دادمش . می شه بازم برام دعا کنین؟

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/٢۱ساعت ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ توسط دیناز جوانمردی نظرات ()

بازم دلم گرفت و اومدم . اومدم تا با تمام وجود ازتون بخام برام دعا کنید . تا حالا شده دلتون یه کسی رو بیشتر از عشق بخواد؟ اونم یه کی رو که هیچ وقت ندیده باشی اما به نیازش ایمان داشته باشی ؟ من چیکار کنم؟ 

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٠/۸ساعت ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ توسط یه دختر خوب نظرات ()

میدونی خیلی وقته جرات ندارم بیام تو خاطره هام . به اون روزا که همه رو لایق شقایق می دونستم . به اون روزا که اگه خاطره هام بوی یاس نداشت اما رویاهام پر از گلای خوشبو و زیبا بود . به زمانیکه فکر میکردم میشه کنار اون که دوسش داری زیر آسمون خدا بشینی و یه لیوان چای براش بریزی با عطر عشق بعد با یه شاخه گل و یه لبخند با همه وجود خوشبخت باشی . اما زندگی رویا نیست .

دیگه نمیتونم حتی یه شعر بگم . یا یه رویای صورتی داشته باشم . یا حتی کسی رو که خیلی دوست دارم خوشبخت کنم.

اصلا تو دلت میخواد بازم من بنویسم؟

نوشته شده در ۱۳۸٥/۱۱/٦ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ توسط یه دختر خوب نظرات ()

بابام ميگفت :

به اندازه گليمت پاتو دراز کن ،

بگذريم که اگه به اندازه گليم ... اصلا نيبايد پامو دراز ميکردم .

من ميگفتم :

پامو دراز ميکنم و سعی ميکنم گليمم به اندازه پام باشه .

حالا من صاحب يه قاليچه ابريشم هستم که هرچی پامو دراز کنم به اندازه اش نميشه .

اما قاليچه ابريشمو بايد قاب کرد و به ديوار زد ؛ بايد مواضب باشی دزد نبره و ...

بايد اونقدر با کلاس و خوب باشی که به خاطر داشتنش بهت نخندن ...

خيلی سخته ....

تو بودی پاهاتو چقدر دراز ميکردی؟

نوشته شده در ۱۳۸٤/٥/۱ساعت ٢:٤٧ ‎ق.ظ توسط یه دختر خوب نظرات ()

وقتی زندگيتو با يکی شريک ميشی،

وقتی يکی زندگيشو با تو شريک ميشه،

وقتی يکی خيلی برات مهمه ؛

خوشبخت شدن خيلی سخته ! چون بايد برای شادی و رضايت دو نفر تلاش کنی ....

اما در عوض وقتی به دستش مياری خيلی شيرينه.

مزشو چشيدی؟

نوشته شده در ۱۳۸٤/٤/۱۸ساعت ٥:٢٤ ‎ب.ظ توسط یه دختر خوب نظرات ()

تابستونه و منم مثل همه بچه مدرسه ای ها تعطيلم ...

مثل همون روزا که مدرسه ميرفتم انتظار تابستونو ميکشيدم اما با يه احساس جديد .

فکر ميکنی چه طوری ميشه تو لحظه ها شقايق ريخت؟

 

نوشته شده در ۱۳۸٤/٤/۱۳ساعت ۸:٤٢ ‎ب.ظ توسط یه دختر خوب نظرات ()

من و يه دشت شقايق ؛

الان کنار يکی نشستم که

 خيلی دوسش دارم

خيلی براش ارزش قائلم

خيلی باهاش خوشبختم

دعا کن خوشبخت باشيم.

تو شادی ما شريک ميشی؟

نوشته شده در ۱۳۸٤/٤/۳ساعت ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ توسط یه دختر خوب نظرات ()

حالا من يکی رو دارم که مال خودمه...

يکی که خيلی خوبه ٬ خيلی آقاست ٬ خيلی زيبا و خوشتیپه و ...

                                                                      يکی که ماهه...

خودم باورم نميشه... اما من عروس شدم.

فکر ميکنی لياقتشو دارم؟

 

نوشته شده در ۱۳۸۳/۱٠/۱٥ساعت ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ توسط یه دختر خوب نظرات ()

 يکی به دادم رسيد و گفت ميشه  عاشق شد و طعم لطيف زندگی رو چشيد .

ميخوام يه چای تازه دم کنم واسه خودمون دوتا . يه چای با طعم عشق اما بدون قند خوشباوری... اينبار ميزارم عاشقم باشه و سعی ميکنم بهش محبت کنم و همه سعيمو واسه خوشبختیش بکنم ٬ اگه باورش کردم .... من هم عاشق ميشم.

دعا کن که تنهام نزاره . دعا کن برای هردومون که خوشبخت بشيم . اونوقت برات دوباره از طعم زيبای زندگی مينويسم .

تو باور ميکنی که دوباره ميشه عاشق شد؟

نوشته شده در ۱۳۸۳/٩/٢۱ساعت ۱:٠٦ ‎ب.ظ توسط یه دختر خوب نظرات ()

هيچ بهانه ای برای يک ماه و ۱۶ روز آپديت نکردن وجود نداره... راستش دل و دماغ نمونده٬ حتی واسه عاشق شدن هم وقت ندارم.

اينجا مردمش خوبن اما به قول شهرام که ميگفت آمريکا شايد قشنگه ولی سرزمين ما نيست ؛ خوب منم به اينجا تعلق ندارم. فکر کن از شنبه تا ۲ شنبه فول تايم کلاس دارم.خوراکم شده تن ماهی... يزد هم که ميام يه کوه کار دارم ...

خدای من خيلی بی معرفت شدم . نميدونم دوستام منو ميبخشن که نه بهشون زنگ ميزنم و نه....منو ميبخشی؟

نوشته شده در ۱۳۸۳/٩/٢ساعت ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ توسط یه دختر خوب نظرات ()

مهر ٬ از واژه های قشنگيه که يه دنيا معنی داره....

۱۰ مهر جشن ملی مهرگان رو دلم ميخواست به همتون تبريک بگم ٬ کمی دير شد شرمنده

۱۴ مهر يعنی ديروز ...   بعدا مفصل مينويسم . فعلا به کسی چيزی نگو.

قول ميدی؟

نوشته شده در ۱۳۸۳/٧/۱٥ساعت ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ توسط یه دختر خوب نظرات ()

امروز کلی آدم نگرانم شده بودن ... فقط چهار ساعت خونه نيومده بودم ٬ از دست فرمونم ترسيده بودن...چه فايده کارم هم که انجام نشد ٫ آخه شناسناممو يادم رفته بود ٬ واسه گرفتن عدم سوء پيشينه لازم بود .

راستی امروز چند ساعتی هم با يه دوست بودم ٬ کمی هم شيتونی کرديم . ببينم اگه يه روز يکی از رو شيطونی يه سطی آب از رو پشت بوم رو سرت خالی کنه اونم وقتی بی خيال داری تو کوچتون راه ميری شاکی ميشی؟

نوشته شده در ۱۳۸۳/٧/٩ساعت ٤:٤٢ ‎ق.ظ توسط یه دختر خوب نظرات ()

۲۹ شهريور ساعت ۵ و خورده ای بود که برای اولين بار به عزم بهاباد راه افتادم ٬ خدايی کلی بيابون رو جا انداختن رفتن اون دورا که چی بشه؟ ميوومدن دور هم باشيم ....تازه کلی دپرس شدم شبشم رفتم عروسی که اصلا نتونستم شاد باشم. ساعت ۶:۲۰ هم از جلو اتوبوس بافق رد شديم (قبلا اين اتوبوس برام معنا خاصی داشت)... اگه بافق افتاده بودم ميتونستم هرروز برم و بر گردم ٫ اما بهاباد رو نميشه..اما خوب همه از مردم بهاباد تعريف ميکنن... خدا کنه .

راستی يکی داره گاماس گاماس تو زندگيم پا ميزاره ٬ دوست داری راجع بهش بدونی؟

نوشته شده در ۱۳۸۳/٧/۱ساعت ۳:٠٧ ‎ق.ظ توسط یه دختر خوب نظرات ()

اينکه آپديت نميکنم يا به بلاگ دوستان سر نميزنم ٬ از بی معرفتيم نيست...

آخه به سلامتی دارم دبير ميشم و اين کلاسای فولتايم روش تدريس همه وقتمو ميگيره ... از همه بدتر بايد برای تدريس به بافق و بهاباد برم ٬ تا يزد کلی راهه ... برم دلت برام تنگ نميشه؟

نوشته شده در ۱۳۸۳/٦/٢٥ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ توسط یه دختر خوب نظرات ()

امروز روز بدی بود ... وقتی از ماشینو از پارکینگ میبردم بیرون زدم چراغ و شکستم ، تازه بغلاشم تو رفت . البته به خدا همش تقصیر من نبود ...یکی که مثلا به من فرمون میداد هر چی گفتم رد نمیشه ؛ گفت میشه .

بگزریم ، بریم سر حرفای خوب ... امروز تولد پسرخالم بود... همون که گفته بود من رفتم تو کتری و حالا دراومدم رفتم تو پراید. تولدش مبارک باشه.

خدای منم بزرگه . مگه نه؟

نوشته شده در ۱۳۸۳/٦/۱۳ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ توسط یه دختر خوب نظرات ()

پسرخالم امروز گفت از کتری در اومدی رفتی تو پراید ، آخه بلاخره بعد از کلی... یه پراید گرفتیم و من بعد از 8 ماه که از گواهینامم میگزره میشینم پشت فرمون. دست فرمونم هم که اصلا خوب نیست اما خدایی آخر اعتماد به نفسم . تا حالا از اولی که رفتم آموزش کلا 11 ساعت رانندگی کردم و امیدوارم پیشرفت کنم . بگزریم که مامانم گفته میخواد با اون افسره که به من گواهی نامه داده یه صحبت... بکنه. چون اون موقع فقط 6 ساعت رفته بودم آموزش و به جز پارک دوبله چیزی بلد نبودم که همینو ازم امتحان گرفت ، شانسو حال کردی !!! دعا کن کسیو نکشم... چون تا الان که تاپ نیوز فامیل رانندگی منه . به یزدیا هم بگین تو رو خدا مراعات منو تو خیابون بکنن و تو دست و پام نپیچن. فکر میکنی کی رانندگیم مثل حرف زدنم روون میشه؟

نوشته شده در ۱۳۸۳/٦/۱٠ساعت ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ توسط یه دختر خوب نظرات ()

بعضی وقتا اينقدر يه چيزی برای آدم با ارزشه که از دست دادنش راهتتر ميشه از به دست آوردنش.

موندم سر دوراهی... کاش خدا خودش هرچی بهتره پيش بياره.

يعنی آخرش چی ميشه؟

نوشته شده در ۱۳۸۳/٦/۳ساعت ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ توسط یه دختر خوب نظرات ()

ماه امرداد برای خانواده ما پراز اتفاقای خوب و چند تا هم...

5 امرداد تولد داداشم، 21 امرداد تولد خواهرم،

24 امرداد درگذشت بابا بزرگم ،

و بلاخره 30 امرداد...

30 امرداد که در گاهشمار ایرانی جشن شهریورگان هست ، سالگرد ازدواج مامان و بابام ،...سالروز تولد من ( ایول به وقت شناسی خودم)،...هم هست.

تولد یکی از دختر عمه ها و نیز یکی از دختر خاله هام هم تو همین روز و یا شاید یه روز زود تر یا دیر تر هستش که بازم تو ماه امرداده .

و یه اتفاق بد ...، شوهر خالم هم پارسال 30 امرداد خدا بیامرز شد.(خدا بیامرزدش).

میدونید یه اتفاقایی هم هست که شاید بعدن بنویسم.

اما خدایش چگالی اتقاق تو این ماه واسه خانواده 5 نفری ما زیاد نیست؟

نوشته شده در ۱۳۸۳/٥/٢٩ساعت ۱:٥۳ ‎ق.ظ توسط یه دختر خوب نظرات ()




قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت